هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

268

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

كفر ورزيدند ، پيامبر و شما را بيرون مىكنند چرا كه به خداوند كه پروردگار شماست گرويده‌ايد . اگر براى جهاد در راه من و بدست آوردن خشنودى من حركت كرديد نبايد پنهانى با آنان طرح دوستى بريزيد ، و من به آنچه پنهان مىداريد و آنچه آشكار مىسازيد آگاهم . هر كس از شما كه چنين كند هرآينه از راه راست گمراه گشته است . ) ( 1 ) چون كار سازمان دادن سپاه به پايان رسيد پيامبر ( ص ) در دههء اول ماه رمضان به همراه ده هزار رزمنده از مدينه بيرون رفت . سپاه از مهاجران و انصار و ديگر قبايل مانند : اسلم و غفار و مزينه و جهينه و اشجع و سليم و ديگر قبايل تشكيل شده بود . آنان همراه خود حدود هزار اسب داشتند . پيامبر براى مهاجران سه پرچم بست و آنها را به على ( ع ) و زبير و سعد بن ابى وقاص داد و به هر قبيله‌اى نيز يك پرچم داد كه مردى از آن قبيله آن را حمل مىكرد . عباس بن عبد المطلب و مخرمة بن نوفل از مكه بيرون آمده آهنگ مدينه داشتند . مىپنداشتند پيامبر ( ص ) هنوز در مدينه است ، ولى او را در سقيا ملاقات كردند . عباس زن و بارهايش را به مدينه فرستاد و خود و همراهش با پيامبر روان شدند . در راه پيامبر با پسر عمو و برادر شيريش ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب كه گفته‌اند نامش مغيره بود و نيز با پسر عمه‌اش عبد الله بن ابى اميهء مخزومى پسر عاتكه دختر عبد المطلب كه برادر پدرى ام سلمه بود برخورد نمود . آن دو از پيامبر اجازه خواستند به وى بپيوندند ، ولى آن حضرت از ايشان روى گرداند . ( 2 ) ام سلمه گفت : اى رسول خدا آنها پسر عمو و پسر عمه و خويشاوندت هستند . فرمود : من نيازى به ايشان ندارم ، پسر عمويم آبروى مرا برد - منظور پيامبر اين بود كه او آن حضرت را هجو مىكرد - و پسر عمه‌ام نيز در مكه دربارهء من چنين و چنان گفت - منظور پيامبر آن سخن وى به پيامبر بود كه گفت : به خدا سوگند من به تو ايمان نمىآورم تا آنكه تو نردبانى بسوى آسمان برگيرى و بر آن بالا روى و من ترا بنگرم ، سپس نامه‌اى بياورى و